در صورت داشتن سوال يا بروز مشکل در سايت با ما تماس بگيريد 09304293050

اسلايد شو

جستجو

تبليغات

محل تبليغات شما محل تبليغات شما محل تبليغات شما محل تبليغات شما محل تبليغات شما محل تبليغات شما محل تبليغات شما محل تبليغات شما محل تبليغات شما محل تبليغات شما محل تبليغات شما محل تبليغات شما

موضوعات

کتابهای زبان انگلیسی
آموزش زبان انگلیسی
زبان آلمانی
آموزش آی تی
ترفند
دانلود نرم افزار
موبایل
بازی
فناوری - IT
فیلمهای آموزشی
انیمیشن-کارتون
همراه اول-ایرانسل
کتابخانه مجازی آنلاین
مقاطع تحصیلی
خدمات سایت

قالب وبلاگ

محل تبلیغات شما اینجاست

محل تبليغات شما
کانال مجازي آنلاين را دنبال کنيد : telegram.me/majazionline

چندداستان آموزنده به زبان انگلیسی همراه باترجمه فارسی

www.majazionline.ir

GIFTS FOR MOTHER

Four brothers left home for college, and they became successful doctors and lawyers and prospered. Some years later, they chatted after having dinner together. They discussed the gifts that they were able to give to their elderly mother, who lived far away in another city.

The first said, “I had a big house built for Mama. The second said, “I had a hundred thousand dollar theater built in the house. The third said, “I had my Mercedes dealer deliver her an SL600 with a chauffeur. The fourth said, “Listen to this. You know how Mama loved reading the Bible and you know she can’t read it anymore because she can’t see very well. I met this monk who told me about a parrot that can recite the entire Bible. It took 20 monks 12 years to teach him. I had to pledge them $100,000 a year for 20 years to the church, but it was worth it. Mama just has to name the chapter and verse and the parrot will recite it.” The other brothers were impressed.

After the holidays Mama sent out her Thank You notes. She wrote: Dear Milton, the house you built is so huge. I live in only one room, but I have to clean the whole house. Thanks anyway.

Dear Mike, you gave me an expensive theater with Dolby sound, it could hold 50 people, but all my friends are dead, I’ve lost my hearing and I’m nearly blind. I’ll never use it. But thank you for the gesture just the same.

Dear Marvin, I am too old to travel. I stay home, I have my groceries delivered, so I never use the Mercedes … and the driver you hired is a big jerk. But the thought was good. Thanks.

Dearest Melvin, you were the only son to have the good sense to give a little thought to your gift. The chicken was delicious. Thank you.”


چهار برادر ، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر،قاضی و آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد،آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند.اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد ،صحبت کردن.

اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم . دومی گفت: من تماشاخانه(سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری  در خانه ساختم. سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده کرایه کردم که مادرم به سفر بره.
چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس رو دوست داره، و میدونین که نمی تونه هیچ چیزی رو خوب بخونه چون جشماش نمیتونه خوب ببینه . شماها میدونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدونین هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه. من ، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب مقدس رو حفظ بخونه . این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفت. من  ناچارا تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.

پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه .من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمییز کنم.به هر حال ممنونم.

مایک عزیز،تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی.اون ،میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم ، من شنوایییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام .هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم.

 ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم.من تو خونه می مونم ،مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. راننده ای که کرایه کردی یه احمق واقعیه. اما فکرت خوب بود ممنونم

ملوین عزیزترینم، تو تنها پسری بودی که درک داشتی که کمی فکر بابت هدیه ات بکنی. جوجه خوشمزه بود. ممنونم.

///////////////////////////////////////////

Then she looked at Dick. 'Haven't you got blue gloves, Dick?' she asked him

'Yes, miss,' he a

Miss Williams was a teacher, and there were thirty small children in her class. They were nice children, and Miss Williams liked all of them, but they often lost clothes

It was winter, and the weather was very cold. The children's mothers always sent them to school with warm coats and hats and gloves. The children came into the classroom in the morning and took off their coats, hats and gloves. They put their coats and hats on hooks on the wall, and they put their gloves in the pockets of their coats

Last Tuesday Miss Williams found two small blue gloves on the floor in the evening, and in the morning she said to the children, 'Whose gloves are these?', but no one answered

nswered, 'but those can't be mine. I've lost mine'

 

خانم ويليامز يك معلم بود، و سي كودك در كلاسش بودند. آن‌ها بچه‌هاي خوبي بودند، و خانم ويليامز همه‌ي آن‌ها را دوست داشت، اما آن ها اغلب لباس ها ي خود را گم مي كردند.

زمستان بود، و هوا خيلي سرد بود. مادر بچه ها هميشه آنها را با كت گرم و كلاه و دستكش به مدرسه مي فرستادند. بچه ها صبح داخل كلاس مي آمدند و كت، كلاه و دستكش هايشان در مي آوردند. آن ها كت و كلاهشان را روي چوب لباسي كه بر روي ديوار بود مي‌گذاشتند، و دستكش ها را نيز در جيب كتشان مي ذاشتند.

سه شنبه گذشته هنگام غروب خانم ويليامز يك جفت دستكش كوچك آبي بر روي زمين پيدا كرد، و صبح روز بعد به بچه ها گفت، اين دستكش چه كسي است؟ اما كسي جوابي نداد.

در آن هنگام به ديك نگاه كرد و از او پرسيد. ديك، دستكش هاي تو آبي نيستند؟

او پاسخ داد. بله، خانم ولي اين ها نمي تونند براي من باشند. چون من براي خودمو گم كردم.

/////////////////////////////

Whitebridge was a small village, and old people often came and lived there. Some of them had a lot of old furniture, and they often did not want some of it, because they were in a smaller house now, so every Saturday morning they put it out, and other people came and looked at it, and sometimes they took it away because they wanted it

Every Saturday, Mr and Mrs Morton put a very ugly old bear's head out at the side of their gate, but nobody wanted it. Then last Saturday, they wrote, 'I'm very lonely here. Please take me,' on a piece of paper and put it near the bear's head

They went to the town, and came home in the evening

There were now two bears' heads in front of their house, and there was another piece of paper. It said, 'I was lonely too


وايت بريج يك روستاي كوچك بود، و سالمندان اكثرا مي‌آمدند و در آنجا زندگي مي‌كردند. بعضي از آن‌ها مقدار زيادي وسايل قديمي داشتند، و بعضي از آن‌ها را نمي‌خواستند، براي اينكه حالا در خانه‌ي كوچكتري بودند، بنابراين هر شنبه صبح آن وسايل را بيرون مي‌گذاشتند، و ديگران مي‌آمدند و آن ها را نگاه مي‌كردند و بعضي از وقت‌ها اون چيزي را كه مي‌خواستند برمي‌داشتند.

هر شنبه، آقا و خانم مورتون يك سر خرس (عروسكي) كه خيلي زشت بود را در يك طرف دروازه مي‌گذاشتند، اما كسي اونو نمي‌خواست. بنابراين شنبه‌ي گذشته، روي يك تكه كاغذ نوشتند «من اينجا خيلي تنها هستم. لطفاً مرا برگيريد» و آن نزديك سر خرس گذاشتند.

آن ‌ها به شهر رفتند، و عصر به خانه برگشتند.

حالا دو تا سر خرس (عروسكي) در جلو خانه وجود داشت، و همچنين يك تكه كاغذ ديگه كه بر روي نوشته بود، «من هم تن‌ها بودم»

/////////////////////

Two old gentlemen lived in a quiet street in Paris. They were friends and neighbours, and they often went for walks together in the streets when the weather was fine

Last Saturday they went for a walk at the side of the river. The sun shone, the weather was warm, there were a lot of flowers everywhere, and there were boats on the water

The two men walked happily for half an hour, and then one of them said to the other, 'That's a very beautiful girl

'Where can you see a beautiful girl?' said the other. 'I can't see one anywhere. I can see two young men. They are walking towards us

The girl's walking behind us,' said the first man quietly

'But how can you see her then?' asked his friend

The first man smiled and said, 'I can't see her, but I can see the young men's eyes


دو پيرمرد با شخصيت در يك خيابان آرام در پاريس زندگي مي‌كردند. آن‌ها دوست و همسايه بودند، و اغلب در روزهايي كه هوا خوب بود براي پياده‌روي به خيابان مي‌رفتند.

شنبه‌ي گذشته براي پياده‌روي به كنار رودخانه رفتند. خورشيد مي‌درخشيد، هوا گرم بود، تعداد زيادي گل در همه جا روييده بود، و قايق‌هايي كه در آب بودند.

دو مرد با خوشحالي يك ساعت و نيم قدم زدند، و در آن هنگام يكي از آن‌ها به ديگري گفت، چه دختر زيبايي.

اون يكي گفت: دختر زيبا كجاست كه مي توني ببينيش؟ من نمي‌تونم ببينمش. فقط دو تا مرد جوان را دارم مي‌بينم كه روبري ما در حال قدم زدن هستند.

مرد اولي به آرومي گفت: دختر داره پشت ما راه مياد

دوستش گفت: پس چگونه مي‌توني اونو ببيني

مرد اولي لبخند زد و گفت: من اونو (دخترو) نمي‌تونم ببينم، اما چشماي آن دو مرد جوان رو كه مي‌تونم ببينم.

/////////////////////////

A group of frogs were traveling through the woods, and two of them fell into a deep pit

When the other frogs saw how deep the pit was, they told the two frogs that they were as good as dead

The two frogs ignored the comments and tried to jump up out of the pit with all their migh

 The other frogs kept telling them to stop, that they were as good as dead

 Finally, one of the frogs took heed to what the other frogs were saying and gave up. He fell down and died
 
The other frog continued to jump as hard as he could. Once again, the crowd of frogs yelled at him to stop the pain and just die
 He jumped even harder and finally made it out

When he got out, the other frogs said, "Did you not hear us?" The frog explained to them that he was deaf. He thought they were encouraging him the entire time
 
This story teaches two lessons

 There is power of life and death in the tongue

An encouraging word to someone who is down can lift them up and help them make it through the day

A destructive word to someone who is down can be what it takes to kill them

So, be careful of what you say


گروهی از قورباغه ها از بیشه ای عبور می کردند . دو قورباغه از بین آنها درون گودال عمیقی افتادند.

وقتی دیگر قورباغه ها دیدند که گودال چقدر عمیق است ،به دو قورباغه گفتند آنها دیگر می میرند.

دو قورباغه نصایح آنها را نادیده گرفتند و سعی کردند با تمام توانشان از گودال بیرون بپرند.

سرانجام یکی از آنها به آنچه دیگر قورباغه ها می گفتند، اعتنا کرد و دست از تلاش برداشت. به زمین افتاد و مرد.

قورباغه دیگر به تلاش ادامه داد تا جایی که توان داشت. بار دیگر قورباغه ها سرش فریاد کشیدند که دست از رنج کشیدن بردارد و بمیرد.

او سخت تر شروع به پریدن کرد و سرانجام بیرون آمد. وقتی او از آنجا خارج شد. قورباغه های دیگر به او گفتند :آیا صدای ما را نشنیدی؟

 قورباغه به آنها توضیح داد که او ناشنوا است.او فکر کرد که قورباغه ها، تمام مدت او را تشویق می کردند.
 
این داستان دو درس به ما می آموزد:
 
1- قدرت زندگی و مرگ در زبان است. یک واژه دلگرم کننده به کسی که غمگین است می تواند باعث پیشرفت او شود و کمک کند در طول روز سرزنده باشند.

2- یک واژه مخرب به کسی که غمگین است می تواند موجب مرگ او شود.

پس مراقب آنجه می گویی باش.

/////////////////////////

THE STORY OF JEANS

The year is 1853, and the palace is California. People are coming to California from many countries. They are looking for gold. They think that they are going to get
rich. Levi Strauss is one of these people .He’s twenty-four years old, and he too want to get rich .He is from Germany. He has cloth from Germany to make tents for the gold miners

A man asks him: What are you going to do with that cloth

Strauss answers: I’m going to make tents

The man says: I don’t need a tent, but I want a strong pair of pants. Look at my pants they’re full of holes

Levi makes a pair of pants from the strong cloth. The man is happy with the pants. They’re a big success. Soon everyone wants a pair of pants just like the man’s pair. Levi makes one more, ten more hundreds more thousands more. That’s the history of your jeans


سال 1853  مردم از برخی کشورها به کالیفرنیا می آمدند.آنها به دنبال طلا میگشتند.آنها به پولدار شدن فکر میکردند.لیوای استروس یکی از آنها بود.او 24 سال داشت و آلمانی تبار بود و نیز مانند بقیه به دنبال پولدار شدن و کشف طلا...

 او پارچه ای از کشور آلمان برای ساخت چادر (خیمه گاه) در معدن طلا با خود آورده بود.

مردی از او پرسید: میخواهی با این پارچه چه کار کنی؟

او گفت: میخواهم چادر (خیمه گاه) بسازم.

مرد گفت: من به چادر نیاز ندارم اما من یک شلوار خیلی مقاوم لازم دارم!

شلوار من رو نگاه کن.پر از سوراخ است!

 لیوای استروس شلواری از آن پارچه ی مقاوم ساخت.آن مرد بابت شلوار خوشحال شد. آنها به یک موفقیت بزرگ دست پیدا کردند.به زودی تک تک مردم خواستار شلواری فقط با جنس آن پارچه ی آلمانی شدند! لیوای از آن شلوار ده ها ، صد ها و هزار ها ساخت. و این بود داستان ساخت و پیدایش شلوار جین شما!

///////////////////////

A young man asked Socrates the secret of success. Socrates told the young man to meet him near the river the next morning. They met. Socrates asked the young man to walk with him into the river. When the water got up to their neck, Socrates took the young man by surprise and swiftly ducked him into the water

The boy struggled to get out but Socrates was strong and kept him there until the boy started turning blue. Socrates pulled the boy’s head out of the water and the first thing the young man did was to gasp and take a deep breath of air

Socrates asked him, "what did you want the most when you were there?" The boy replied, "Air". Socrates said, "That is the secret of success! When you want success as badly as you wanted the air, then you will get it!" There is no other secret


موفّقیت و سقراط

مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد.

مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت. سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود.

سقراط از او پرسید، " در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟" پسر جواب داد: "هوا"

سقراط گفت:" این راز موفقیت است! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد.

//////////////////////

Mr and Mrs Yates had one daughter. Her name was Carol, and she was nineteen years old. Carol lived with her parents and worked in an office. She had same friends, but she did not like any of the boys very much

Then she met a very nice young man. His name was George Watts, and he worked in a bank near her office. They went out together quite a lot, and he came to Carol's parents' house twice, and then last week Carol went to her father and said, 'I'm going to Marry George Watts, Daddy. He was here yesterday.'

'Oh, yes,' her father said. 'He's a nice boy-but has he got any money?'

'Oh, men! All of you are the same,' the daughter answered angrily. 'I met George an the first of June and on the second he said to me, "Has your father got any money?


آقا و خانم ياتس يك دختر داشتند. اسم او كارول بود، و 19 سالش بود. كارول با والدينش زندگي و در يك اداره كار مي‌كرد. او چندين دوست داشت، اما او هيچكدام از پسرها را خيلي دوست نداشت.

در آن زمان او يك مرد جوان مؤدب را ملاقات كرد. نام او جرج وات بود، و او در يك بانك نزديك اداره او كار مي‌كرد. آن‌ها اكثرا با هم بيرون مي‌رفتند، و او دو بار به خانه‌ي والدين كارول رفت، و هفته‌ي گذشته كارول پيش پدرش رفت و گفت، "پدر، من قصد دارم با جرج وات ازدواج كنم. او ديروز اينجا بود"

پدرش گفت "آه، بله، او پسر خوبي است، اما آيا پولي دارد"

دختر با عصبانيت پاسخ داد "آه، از دست شما مردها! شما همه مثل هم هستيد، من جرج را در اول ماه جون ملاقات كردم و در دومين روز ملاقات او به من گفت، آيا پدر شما پولدار است؟

///////////////////////////

Peter climbed the wall to reach the apples that were growing on the apple tree on the other side of the wall. He picked half-a-dozen and hid them in his pockets
 
   As he was jumping down again he slipped and fell. The fruit in his pockets was squashed. He did not hurt himself, but he could not eat the apples either

He ran home and quickly washed his trousers before his mother would find out what had happened


درخت سیب

پيتر از ديوار براي دسترسي به سيب هايي كه روي درخت آن طرف ديوار روييده بودند بالا رفت.  او نيم جين چيد و در جيبش مخفي كرد.

هنگامي كه مي‌خواست دوباره پايين بيايد پايش سر خورد و افتاد. ميوه در جيبش له شد. او به خودش صدمه نزد، اما هرگز نتوانست سيب‌ها را بخورد.

او دويد خانه و قبل از اينكه مادرش بفهمد چه اتفاقي افتاده است به سرعت شلوارش را شست.

منبع:www.majazionline.ir

کانال مجازي آنلاين را دنبال کنيد : telegram.me/majazionline

اين مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذاريد
برچسب ها : -آموزش زبان انگليسي-کتابهاي انگليسي-تاپ ناچ-انواع صفت و زمان در انگليسي-زبان آنلاين-انگليسي-سايت زبان انگليسي-زبان خارجه-نمونه سوال زبان انگليسي-سوال تستي زبان انگليسي-English-لغات انگليسي-اصطلاحات انگليسي-زبان انگليسي دوره راهنمايي-زبان انگليسي دوره دبيرستان-آموزش زبان کودکان-گرامرانگليسي-آموزش تصويري زبان انگليسي-مکالمه انگليسي-فيلمهاي زبان انگليسي-داستان انگليسي-آهنگ انگليسي-فايلهاي صوتي زبان انگليسي- ,

مطالب مرتبط

دانلود کتاب داستان Bambi and the Prince of the Forestویرایش دوم
دانلود رایگان کتابهای داستان زبان انگلیسی
دانلود کتاب داستان انگلیسیFamily_and_Friends_Readers_1_The_Sandcastle فمیلی اندفرندز
دانلود کتاب داستان انگلیسی Family and Friends Reader 1: The Little Red Hen فمیلی اند فرندز
دانلود کتاب داستان انگلیسی Family and Friends Reader 3: Snow White and the Seven Dwarfs
دانلود کتاب داستان انگلیسی Family and Friends Reader 3: Two Kites فمیلی اند فرندز
دانلود کتاب داستان انگلیسی Family and Friends Reader 3: Pinocchio فمیلی اند فرندز
دانلود کتاب داستان انگلیسی2 Family & Friends Readers 2: The Shoemaker and the Elves فمیلی اندفرندز
دانلود کتاب داستان انگلیسی2 Family & Friends Readers 2: The Camping Trip فمیلی اند فرندز
دانلود کتاب داستان انگلیسی2 Family & Friends Readers 2: The Bear on the Stairs فمیلی اند فرندز
دانلود کتاب داستان انگلیسیFamily_and_Friends_Readers_2_Shoemaker_and_the_2 فمیلی اند فرندز
دانلود کتاب داستان انگلیسی1 Family & Friends Readers 1: Three Billy Goats فمیلی اندفرندز
دانلود کتاب داستان Family and Friends Readers 1 - Benny and the Biscuitsفمیلی اند فرندز
دانلود رایگان 600 داستان از مشهورترین داستان های انگلیسی -برای آیپد و آیفون
داستان كوتاه مرد و پيله كرم ابريشم( انگلیسی با ترجمه فارسی)
داستان کوتاه انگلیسی قرض(The Loan)(انگلیسی با ترجمه فارسی)
داستان انگلیسی رز درون با ترجمه فارسیThe Rose Within
داستان خانم و هواپیما(انگلیسی با ترجمه فارسی)
داستان جالب زنی که همیشه از شوهرش کتک می‌خورد!(انگلیسی با ترجمه فارسی)
داستان انگلیسی ماجراي ماهيگيري با ترجمه فارسی
داستان انگلیسی کشتی شکسته عبادتگران با ترجمه فارسی
داستان مقصد زندگی به انگلیسی با ترجمه فارسی
داستان فوق العاده زیبای مهر مادری به انگلیسی با ترجمه فارسی
داستان انگلیسی بسیار زیبا و آموزنده عشق و نفرت پدر نسبت به دخترش با ترجمه فارسی
داستان زیبای طاووس و لاک پشت به انگلیسی با ترجمه فارسی
داستان طنز آسانسور به انگلیسی با ترجمه فارسیThe Elevator
داستان طنز رییس فهیم به انگلیسی با ترجمه فارسی
داستان طنز دختر كوچولو به انگلیسی با ترجمه فارسی
داستان زیبای سیب ها به انگلیسی با ترجمه فارسی
داستان پسر بازیگوش به انگلیسی با ترجمه فارسی
دانلودکتاب Dive Into Danger همراه با فایلهای صوتی
دانلود کتاب اصطلاحات انگلیسی در قالب داستان-Can you believe it 1
داستان جالب و آموزنده خانم ویلیامزبه انگلیسی با ترجمه فارسی
کتاب ۱۰۰ داستان تصویری عبرت انگیز انگلیسی
125داستان كوتاه كودكانه به زبان انگلیسی(همراه با فایل صوتی)
100داستان كوتاه كودكانه به زبان انگلیسی(همراه با فایل صوتی)
4داستان زیبای انگلیسی با ترجمه فارسی برای اموزش زبان انگلیسی
داستان لیلی و مجنون بصورت کامل به زبان انگلیسی
داستان انگلیسی چقدر شایسته ایم...
100 داستان کوتاه رایگان انگلیسی(بصورت صوت و متن)
365 داستان کوتاه رایگان انگلیسی(صوت و متن)
داستان انگلیسیstory
داستان انگلیسی کوتاه ” پروانه و پیله “با ترجمه فارسی
2داستان عاشقانه انگلیسی با ترجمه فارسی
ترجمه داستان رسول اكرم و دو حلقه جمعيت به انگلیسی
داستان انگلیسی طاووس و لاک پشت با ترجمه فارسی
داستان انگليسي اولين عشق
داستان انگلیسیCity Welcomes New Store and Its Owners
داستان انگلیسی معاینه دکتر
داستان انگلیسی فریب یا درمان

صفحات سايت

تعداد صفحات : [Blog_Page_Count]
[Blog_Page]

آخرين مطالب ارسالي

-براي پاسخ سريع لطفا با شماره 09304293050 تماس بگيريد


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
قوانين بخش نظرات
1 - نظرات اسپم و تبليغاتي تاييد نخواهد شد.
2 - فقط نظراتي که جنبه عمومي داشته باشند تاييد و منتشر مي شوند.
3 - نظرات فينگليش تاييد نخواهند شد.
4 - هرگونه درخواست و يا حل مشکلات فقط در انجمن امکان پذير است.
5 - لطفا انتقادات و پيشنهادات و همچنين درخواست هاي خود را از بخش هاي تماس با ما و درخواستي ها ارسال نماييد.

تبليغات

محل تبليغات شما

اطلاعات کاربري

نام کاربری :
رمز عبور :

مطالب پربازديد

مطالب تصادفي

محل تبليغات شما
محل تبليغات شما
محل تبليغات شما
محل تبليغات شما
محل تبليغات شما
محل تبليغات شما

مجوزهاي سايت

logo-samandehi

آمار سايت

کل مطالب : 7340
کل نظرات : 1206
افراد آنلاين : 33
تعداد اعضا : 7423
بازديد کل سايت : 14,711,200

چت باکس

[My_Chat_Box]